می دانم!

کابوس هایت را

از چشم های من می بینی

و لرزش دست هایت

زیر سر من است،

زیر سر من است

که از خواب های تو سر در می آورم

.

.

.

دیشب

دری که پشت سرت باز مانده بود را

مردی آمد و بست

و زن...

زنی که لبخند می زد

زنی که می رقصید

لب هایش با دستمال از آیینه پاک شد

و از اشک هایش

پرهای بالِش 

کلاغ شدند!



راستی

آشیانه ی من روی کاج هاست

یا تو

تمام فصل ها را دروغ می گفتی؟