می دانم!
کابوس هایت را
از چشم های من می بینی
و لرزش دست هایت
زیر سر من است،
زیر سر من است
که از خواب های تو سر در می آورم
.
.
.
دیشب
دری که پشت سرت باز مانده بود را
مردی آمد و بست
و زن...
زنی که لبخند می زد
زنی که می رقصید
لب هایش با دستمال از آیینه پاک شد
و از اشک هایش
پرهای بالِش
کلاغ شدند!
راستی
آشیانه ی من روی کاج هاست
یا تو
تمام فصل ها را دروغ می گفتی؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۲:۳۰ ب.ظ توسط صبا کاظمیان
|
صباکاظمیان