قصرهایمان

همه بادی بود

که انگشت های تو

به میهمانی کوتاه گیسوانم می آمد


این روزها

هرچقدرهم که نردبان می بافم

هیچ قصری نیست

که از نیمه شب کوچه

 بازپس بگیرمت


صباکاظمیان



چاه را

 به راه

ترجیح می دهد

دیوانه ای 

که به پایم زنجیر کرده اند!

دروغ گنجشک ها

 دیواری

که از حاصلجمع قد من و 

نردبان کنج حیاط 

بلندتر بود

عاقبت ریخت

چیزی در من، زیر آوار ماند

 و هرگز ندانست

گنجشک ها دروغ می گفتند!

آنکه برخاسته

  زنی است

که قدش را

 با هیچ نردبانی جمع نمی بندد...


صبا کاظمیان.تابستان 91