هیچ کس
لای گیسوان کودکی ام
گل نمی گذاشت
حالا
روی روسری ام
دشت می کشند...
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط صبا کاظمیان
|
هیچ کس
لای گیسوان کودکی ام
گل نمی گذاشت
حالا
روی روسری ام
دشت می کشند...
با همین قلم
خوشه را از بمب می چینم
پس می دهم
به خاک و
گندم و
انگور.....
ساعتی
که رفتار تند عقربه هایش را
کنار تو طاقت نداشتم،
خواب مانده است....
از سینه ات
تا خواب سنگین خورشید
راهی هست
شب های یلدایی ام را...
نت به نت می ریزد
به هر اشاره ی باد
پاییز از درخت
زندگی را دوست می دارم
مثل مادری
که کودک ناقص را...
به جادوی "تسلیم" گفتنم
هنوز
مرد می شوی!
من
در مرزهای عاصی پیشانی ات
که خط به خط فتح می شوند
امن ترین جای خاورمیانه را
می شناسم...
سهم من از پرنده شدن
تنها
از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن است