جنگ تمام شد
و مرزها
همانجا که بودند ماندند...
صبا کاظمیان
جنگ تمام شد
و مرزها
همانجا که بودند ماندند...
صبا کاظمیان
سرزمین من!
کدام مصرع از رباعی فصل ها را
فراموش کرده ای
که کوچ می کنند و برنمی گردند؟
صبا کاظمیان
مادرم پیر شد
احساس می کنم
دیوار
به پیچکش تکیه داده است
صبا کاظمیان
نديدنت آسان نيست!
بايد براي بال هايم
قفسي دست و پا كنم
صبا کاظمیان
آرزويي اگر داشتم
مي جنگيدم
پيروز مي شدم!
افسوس
دوران سربازي ام
در صلح مي گذرد
صبا کاظمیان
پنهانت کردم
مثل اولین نشانه ی پیری
پنهانت کردم
و دانستم
دیوارهای جهان
از صدای گریه بلندتر است...
اين ابرها
مرا با خود به جايي نمي برند!
لاكپشتي وارونه ام
كه تماشاي آسمان را
ترجيح داده است
پرده ها را کشیده ام
اما
شب به خانه درز کرده است
تکه های یک چراغ شکسته،
نه!
ستاره ها به پایم فرو می روند
رد خون را بگیر
از همین شعر می رسی به خیابان
به میدان
به ساعت
که عقربه هایش دقیق لنگ می زنند
می رسی به پای پدر
که گوشتش
راه را برای گلوله باز کرد
استخوانش بست
و پوستش
جای زخم را فراموش کرده است
مثل نام قبلی میدان
نام قبلی شهر
.
.
.
رد خون را بگیر
می رسی به پای پدر
که از گلوله های مانده در تنش
فرار می کند...
صبا کاظمیان