نزدیک می شوی

و شهر

کوچک و کوچک تر...

آنقدر که دستش را رها کنم

گم می شود!


گم می شود و قدم های تو

سی بار به من مانده

به شماره می افتد

.

.

.

با تو در هجده سالگی ام ایستاده ام

چقدر خوب است که دستهایت اینجا

با زنانی که من نیستم غریبه اند 

ونوازش

 با حافظه ی پوستم آشناست

و شعر...

شعرهمان اتفاق های ساده و معصومی است

که تنها برای تو می افتد


سی بار نفس میکشم 

و ادامه ی این شعر

در شهر اتفاق می افتد...