تفنگ 

تورا روی شانه اش انداخت

قطار

ریل را


فاصله؛

شمال تا جنوب

فاصله؛

چند گونی شن

فاصله؛

تکان ماشه و انگشت

از تو تا مرگ

مرگی که درد داشت!

اما تفنگ های پلاستیکی هرگز نگفته بودند


سرباز!

سری را که باختی

برنده ها

به رخ شهر می کشند

برنده ها بزرگ می کنند

سری را که کودکی ات باخت