پرنده ای که بر شانه ام نشسته
حرفی است
که از دهانت پرید
چقدر قفس در دلت هست
چقدر "نمی گذارم بروی"
چقدر "پشیمانم"
چقدر "دوستت دارم"!
چقدر دوستت دارم وقتی
با پرنده ات به خیابان می روم
انگار نه انگار درخت نیستم
انگار نه انگار
کویر
زیر پوستم نشسته
و از دور چشم هایم شروع کرده است
نه! پرنده ات را پس بگیر
می ترسم مرا ببینی و نشناسی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط صبا کاظمیان
|
صباکاظمیان