X
تبلیغات
شاعرانه های باد

شعرهای صباکاظمیان


اندوه تو

هنوز

اندوهگینم می کند

راستش را بخواهی

شادمانیت هم...

بعد از تو

دیکتاتوری پیرم

که می داند

دنیا

بدون او هم ادامه خواهد داشت




برچسب‌ها: شعر سپید, عاشقانه
+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 9:47 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


مصاحبه ی من با نشریه ی "هه ولیر" عراق
مصاحبه کننده؛شورش غفوری

ـ من چندشعر ازشما به‌ كردی ترجمه‌كرده‌ام. به‌ اسانی میتوان زن بودن را در كلمه‌ كلمه‌ی شعرهایتان دید، زنانگی میتواند مقوله‌ای جدی برای بیان نارضايتيهاى شما در درون جامعه باشد؟

صباکاظمیان_شعر ،نمايانگر دروني ترين احوال شاعر است و بازتاب حس و نگاه شخصي او به پديده هاي جهان ؛بنابراين دور از انتظار نيست كه "جنسيت" و هرانچه طبيعت و جامعه به واسطه ي ان در جان شاعر نهاده ،در شعرش نمود بيابد اما من به شخصه هيچ گونه الزامي در اوردن واژگان به اصطلاح زنانه يا استفاده ي اگاهانه از زباني خاص در جهت اعتراض به جامعه ي مردسالار نداشته و ندارم و به جد معتقدم اندوهي كه در ذهن شاعر هست ،اگر واقعي و دروني باشد ناخوداگاه در زبانش نمود ميابد و در ان صورت به قول شما مي شود"مقوله اي جدي براي بيان نارضايتي ها در درون جامعه" اما متاسفانه اين روزها در شعر شاعرزنان سرزمينم شعرهايي مي خوانم كه انگار شاعر،خود را ملزم دانسته جنسيتش را تمام و كمال در شعرش ابراز كند! انگار چون شاعر هستي و زن ،بايد در تمام شعرهايت به جامعه ي مردسالار گوشزد كني كه "من زن هستم و به كوري چشم تو به جنسيتم افتخار مي كنم "و در غيراين صورت قصوري از تو سرزده است! اين اسيب بيشتر با به كار بردن مستقيم خود واژه ي زن ،اعتراض به اشپزخانه و ملزومات ان و يا استفاده ي جسورانه از واژگان مربوط به فيزيولوژي زنانه ديده مي شود،تمام اين ها مي تواند ويژگي هاي مثبتي باشد اگر از بيرون به شعر تحميل نشده باشد .اگر شاعر خودش را همان گونه كه هست در شعرش نشان دهد و صدايي را از بيرون به حنجره ي خود تحميل نكند در اين صورت شعرش بدون یک سری واژگان خاص هم زنانه خواهد بود و در عين حال به دور از تصنع

شعر و زندگی از هم جدا نیستند، شما در شعرهایتان در بتصویركشاندن زندگی چقدر كار كرده‌اید؟

صبا کاظمیان.شما در خود سوال ،پاسخ را بيان كرده ايد ؛بله شعر و زندگي از هم جدا نيستند، زندگي هر فرد مجموعه اي از انتخاب هاي اوست ؛گزيده اي است از گزينه هايي كه پيش رو داشته ،انسان ها نه گزينه هاي همساني دارند و نه انتخاب هاي همساني بنابراين زندگي هر انساني منحصر به فرد است و معنا ،مفهوم و شكل خاص خودش را دارد به نظرم شاعراني شعر متفاوتي داشته اند كه شعرشان به زندگي واقعيشان شبيه تر بوده ،از زندگي و دنياي منحصر به فرد خودشان حرف زده اند و در واقع صداي خودشان بوده اند نه پژواك ديگران ؛"شعري كه زندگي است" اين كه من تا چه اندازه در اين امر موفق بوده يا خواهم بود را به زمان وامي گذارم

_زيباشناسى, براى شاعر چ مفهوم و معنايي دارد, ايا ميشود بعكس كار كرد؟

صبا کاظمیان_زيبايي شناسي در ادبيات دانشگاهي به مفهوم رمزگشايي از تكنيك ها و ارايه هاي ادبي است كه شاعر به كار بسته تا شعرش را زيباتر كند،اگر مقصود پرسش شما اين است براي بخش دوم پاسخي ندارم.اما اگر مقصود شما زيبايي است و نقش شاعر در خلق ان ،به بحث دامنه داري در ادبيات اشاره كرده ايد ؛اگر وظيفه ي شعر يا به طور كلي هنر را خلق زيبايي بدانيم پس تكليف بسياري از شعرها و اثاري كه نه تنهاتصاوير و فضاهاي زيبا و دلنشيني خلق نكرده اند،كه به نامطبوع ترين و تلخ ترين حقايق و واقعيت هاي بشري پرداخته اند چه مي شود؟ مسلمن زيبايي مقوله ي بسيار پيجيده ايست كه معنا و مفهوم ان وراي مفهومي است كه اثر هنري ارائه مي دهد،زيبايي را بايد در چگونه گفتن جست كه البته اين هم خود پرسش گسترده اي است كه تبيين ان از حيطه ي دانش من بيرون است 

ـ شعر و داستان چ نصبتی با هم دارند؟ ما در ادبیات دنیا كسانی زیادی داریم كه‌ داستان مینویسند و شاعر هم هستند، این دو بعد ادبیات چگونه‌ به‌ هم میرسند؟

صباکاظمیان
شعر وداستان در اشعار روايي تا حدي به هم نزديك مي شوند ؛داستان هاي مثنوي ،شاهنامه و ارش كمانگير از سياوش كسرايي شاعر معاصر را به عنوان نمونه می توان نام برد

ـ شما ساده‌گو ولی ژرڤبین هم هستید، شعر میتواند وظيفه‌ فلسه‌فه‌را بدوش ربكشد؟

صباکاظمیان_ايا شعر مي تواند وظيفه ي فلسفه را به دوش بكشد؟!نخست بايد پرسيد كه ايا شعر بايد وظيفه اي به دوش بكشد يا خير؟! قصدندارم بحث تكراري "شعر متعهد" و مكتب "هنر براي هنر " را پيش بكشم اما معتقدم شاعري كه نگاهي نظام مند به جهان هستي داشته باشد و شعرهايش حاصل دستگاه انديشگاني ويژه اي باشد،به نوعي يكدستي در فرم و محتوا دست مي يابد و مجموعه شعرهايش از جنبه هايي ،به اصطلاح صاحب امضا مي شوند 
شعر بيژن جلالي نمونه ي خوبي از اين دست است اما به زعم من ،شاعر وظيفه اي در قبال فلسفه و درس و مكتب ان ندارد
+ تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 11:35 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |



همیشه  رازهایمان

از قلب هايمان بزرگتر بود

آه

جفت واقعی ام!

هنوز هم کسی

نسبت تو را

با عروسکم نمی داند


برچسب‌ها: شعر آزاد, راز, عروسک, جفت, نسبت
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 6:37 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


این انگشت اشاره

تو را نشان می دهد

ماه

تمام راه با من آمده است


می ترسم همه چیز به عقب برگردد

آنجا که نوح

جفت ها را اشتباهی برد

و مردی در تماشای رفتن کشتی

غرق شد


آه..

تصویرت نمی گذارد مه را تماشا کنم

می ترسم تمام پیرهن هایی که مادرم پیش از این پاره کرده

بپوشم

بادبان کنم

و باز

از کنارت

برهنه برگردم...




برچسب‌ها: شعر سپید
+ تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 12:29 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


پرده ها را کشیده ام

اما

شب به خانه درز کرده است

تکه های یک چراغ شکسته،

نه!

ستاره ها به پایم فرو می روند

رد خون را بگیر

از همین شعر می رسی به خیابان

به میدان

به ساعت

که عقربه هایش دقیق لنگ می زنند

می رسی به پای پدر

که گوشتش 

راه را برای گلوله باز کرد

استخوانش بست

و پوستش

جای زخم را فراموش کرده است

مثل نام قبلی میدان

نام قبلی شهر

.

.

.

رد خون را بگیر

می رسی به پای پدر

که از گلوله های مانده در تنش

 فرار می کند...




برچسب‌ها: شعر سپید
+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 2:55 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


پرنده ای که بر شانه ام نشسته

حرفی است 

که از دهانت پرید


چقدر قفس در دلت هست

چقدر "نمی گذارم بروی"

چقدر "پشیمانم"

چقدر "دوستت دارم"!


چقدر دوستت دارم وقتی

با پرنده ات به خیابان می روم

انگار نه انگار درخت نیستم

انگار نه انگار

کویر

زیر پوستم نشسته

و از دور چشم هایم شروع کرده است


نه! پرنده ات را پس بگیر

می ترسم مرا ببینی و نشناسی



+ تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 11:33 قبل از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


نگاهی به اشعار صباکاظمیان 
«لیلا کردبچه»
روزنامه ی قدس 92/10/26

نگاهی به اشعار «صبا کاظمیان»؛
گنجشکها به دستهایم اعتماد می‌کنند
گروه هنر- لیلا کردبچه - 
در میان تعاریفِ گوناگونِ شعر، یکی آن است که می‌گویند «شعر آن است که چیزی بگوییم و چیز دیگری اراده کنیم» و اگرچه نمی‌توان این تعریف را تعریفِ کامل و جامع و مانعی برای شعر دانست، ...

امّا باید پذیرفت که در میان تمامیِ تعاریفِ موجود، غلبه منشِ استعاری در شعر را بیش از همه، در این تعریف می‌بینیم و همین تعریف است که برای تمامیِ ارکان جمله، جلوه‌ای استعاری و هنری در نظر می‌گیرد و هر واژه را معنا و مفهومی مضاعف می‌بخشد.
«کوچ مرغابیان، دو برکه متروک»، دومین مجموعه شعر صبا کاظمیان که بتازگی منتشر شده را باید از مجموعه‌ شعرهایی دانست که برای منشِ استعاریِ واژگان، اهمیّتی ویژه قایل است. از گونه‌های این نوع توجهات زبانی، کاربردِ استعاری افعال است. در این شیوه، فعلِ موردِ نظر، وجه‌شبه عبارتی تشبیهی قرار می‌گیرد که یکی از طرفینِ آن (مشبه یا مشبه‌به) حذف شده و وجهه‌ای استعاری به تصویر بخشیده است. 
به عنوانِ نمونه‌ای مشهور باید به سطرهای زیر اشاره کرد که در آنها، «ظلمت»، «دروغ» و «دست» مشبه‌هایی هستند که به مشبه‌به محذوفِ «باد» تشبیه شده‌اند و وجه‌شبهِ آنها در فعلِ «وزیدن» بروز یافته است؛ در حقیقت در این نمونه‌ها فعلِ «وزیدن» قرینه صارفه‌ای است که ذهن را از «ظلمت و دروغ و دست» به استعاره «باد» می‌رساند: (گوش کن/ وزشِ ظلمت را می‌شنوی؟/ فرخزاد)، (وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد/ دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟/ فرخزاد)، (دیدم که در وزیدنِ دستانش/ جسمیّتِ وجودم/ تحلیل می‌رود/ فرخزاد)؛ کاربردی که پس از فروغ فرخزاد، به کرّات به کار رفت: (در باز شد/ و او با فانوسش به درون وزید/ سپهری)، (کبوتر می‌وزد بر روی هر بام/ پرستو می‌چکد از سقف خانه/ امین‌پور)، (بیرون دارد لاله می‌وزد/ صالحی) و...
گرچه کاربرد افعالِ استعاری، یکسره از دستاوردهای شعر معاصر نیست و در ادبیات کهن نیز سابقه بسیار دارد، مانند کاربرد استعاریِ فعل گریستن در این سطر از تاریخ بیهقی: (قلم را لختی بر وی بگریانم)، امّا باید پذیرفت که توجهِ زیباشناسانه عمیق به این سازه زبانی‌ـ‌تصویری را در شعر معاصر می‌بینیم و هرچه به ‌دهه‌ها و سال‌های اخیر نزدیک می‌شویم، این‌گونه توجهات هنری، با اقبال و توجهِ بیشتری مواجه می‌شود. صبا کاظمیان در مجموعه شعر اخیرِ خود، گویی ظرفیّتِ هنری این سازه زبانی‌ـ‌تصویری را از نو کشف کرده و می‌بینیم که آن را بارها به شیوه‌ای توفیق‌آمیز آزموده است، آنجا که می‌گوید: «آسان شدم/ مثل آخرین برف اسفند/ در دستهای تو» و مخاطب از «آسان شدن»، «آب شدن» را درمی‌یابد. همین توجه به منشِ استعاریِ واژه‌ها را علاوه بر افعالِ استعاری، در دیگر واژگان شعرهای این مجموعه نیز می‌بینیم، و می‌بینیم که همواره با توفیق همراه است، آنجا که «پاییز» را استعاره از «برگ» می‌گیرد و می‌نویسد: «نت‌ به نت می‌ریزد/ به هر اشاره باد/ پاییز از درخت»، یا آنجا که اسم خاص «خزر» را استعاره از «قطره اشک» لحاظ می‌کند و می‌گوید: «رؤیای آبی‌اش را/ خزر خزر می‌گرید/ میان تنگ بلور» و مشخص‌تر از همه، آنجا که منشِ استعاری را به کلیّتِ شعر تسرّی می‌دهد و به یک‌باره می‌گوید: «گاهی آنقدر شاعرم/ که استعاره از درخت می‌شوم/ گنجشک‌ها به دست‌هایم اعتماد می‌کنند» و به مخاطب نشان می‌دهد که با مجموعه‌ای از استعاره‌های کوچکِ پنهان‌شده در دلِ استعاره‌ای بزرگتر مواجه است و براحتی، واژه «دست» را «دست» می‌خواند، امّا در ذهنِ خود «شاخه» را تداعی می‌کند.
از دیگر سازه‌های هنری در اشعار صبا کاظمیان در این مجموعه، باهم‌آییِ ظریفِ دو یا چند هنرسازه است، درحالیکه هر یک از آنها، به تنهایی تواناییِ ساختِ یک تصویرِ شاعرانه را دارند. به‌عنوان نمونه در این سطرها: «تونل/ زیرِ بارِ کوه/ دهانِ اعتراض بود» مخاطب در وهله نخست با تشبیهِ «تونل» به «دهان» مواجه است، امّا در لایه زیباشناسی ـ و نه معنایی ـ اثر می‌بیند که شاعر به یک تشبیهِ ساده خشک و خالی بسنده نکرده، بلکه آن را توأم با دلیل و توجیهی شاعرانه ساخته که زیباییِ تصویر را دوچندان می‌کند، به این شکل که همواره باز بودنِ دهانِ فرضی را در نتیجه اعتراض دانسته، و اعتراض به چه؟ به سنگینیِ کوه که بدیهی است که وزنِ آن روی تونل باشد. از همین نوع است مواردی که می‌بینیم کاظمیان در یک تصویرِ واحد، دو سازه هنریِ «استخدام» و «جاندارانگاری» را با هم پیوند زده و به ترکیبِ هنری والایی دست‌ یافته؛ ترکیبی که البته نظایرِ بسیاری در شعر دهه هفتاد دارد. در شعری از این مجموعه می‌خوانیم: «ساعتی/ که رفتارِ تندِ عقربه‌هایش را/ کنار تو طاقت نداشتم!/ خواب مانده است» در خوانشِ نخستِ این شعر، «خواب ماندن» منشی استعاری ندارد و این اصطلاح آنقدر در زبان معیار امروز تکرار شده که دیگر کسی در ورای آن، تشبیهِ «ساعت» به «انسانی که به خواب می‌رود» را نمی‌بیند؛ امّا شاعر تصمیم گرفته که هرطور شده غبارِ عادت را از روی این اصطلاحِ کلیشه‌ای پاک کند و به مخاطب بگوید که سالهاست بی‌آنکه بداند، در زبان روزانه خود از فعلی استعاری استفاده می‌کند؛ به‌ همین دلیل، از واژه «رفتار» برای ساعت استفاده می‌کند و همینکه در جاندارانگاریِ «ساعت» توفیقی به دست آورد، دست به شگردِ دیگری می‌زند و از استخدامِ صفتِ دوگانه «تند» بهره می‌برد، صفتی که یک‌بار در کنار «رفتار» معنای «خشن و بدخلق» می‌گیرد و بارِ دیگر در کنارِ «عقربه»، معنای سریع. 
به این طریق می‌بینیم که «رفتار تند عقربه‌ها» تبدیل به عبارتی می‌شود غیرقابل ترجمه که نه معادل و مترادفِ «حرکتِ تندِ عقربه‌ها»ست و نه معادلِ «رفتارِ سریعِ عقربه‌ها»؛ بلکه تنها و تنها، همان است که شاعر خواسته و گفته، یعنی «رفتار تند عقربه‌ها».

انتهاي خبر/ قدس آنلاين / کد خبر: 183020
+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 7:21 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


عاقبت

دست هایی مشت

و مشت هایی باز خواهد شد

من اما

جنس انگشت هایم را خوب می شناسم!

مچاله می شود 

آسان

و با تمام بغض هایی که ننوشته است

در جیب هایش فرو می رود

من 

جنس تاریخ را خوب می شناسم...



+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 8:22 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


صدایم زدی

و من

از خواب آن پرنده پریدم 

که قصه های مادرم آن را

هر شب به خانه اش می رسانید!


صدایم زدی

و مادرم که بلد بود

پایان تمام قصه های دنیا را

جور دیگر بخواند

این بار

قبل از پرنده خوابش برد...



+ تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 0:47 قبل از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |


تو بودی

شانه های تو بود

و ماه

که با هردو نیمه ی تاریکش 

این وصال غم انگیز را گریست


من 

اینک سی ساله ترین زن دنیایم

و مرگ را

وارونه هم که بپوشم

سرد خواهم شد!


«من سردم است»

و دستهای تو گرمم نمی کند

«من سردم است و می دانم» این جنازه

که روی شانه ی دریا 

تشییع می شود

جنازه ی کیست...


کشتی ها در افق طلوع کرده اند 

ومن _که سی ساله ترین زن دنیایم_

گم کرده ام را هنوز

حتا در آغوش خودت هم نیافتم!

«من سردم است»

«من سردم است»


پ.ن: قسمت هایی که در گیومه گذاشته ام از فروغ فرخزاد اقتباس شده است


+ تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 3:15 بعد از ظهر نويسنده صبا کاظمیان |